تبلیغات
بسم الله الرحمان الرحیم - سخنان تکان دهنده ی شهیدی که رتبه ی یک کنکور شد.
بسم الله الرحمان الرحیم
ایـــــــــــــــــــــــــــران هســـــــــــــــــت
به نام خدا

سلام



به گزارش سرویس مقاومت جام نیـوز، تقویم روزهای پایانی سال ۱۳۶۵، شاهد ثبت عملیات‌های فراوانی در دفاع مقدس است؛ روزهایی که در آن، شهدای بیشماری هم تقدیم اسلام و انقلاب شد. اما یکی از این شهیدان وصیت‌نامه‌ای کوتاه؛ جامع و البته درس آموز دارد:

 

«بسم‌الله الرحمن الرحیم

فقط: نگذارید حرف امام زمین بماند. همین.

حدود یک ماه روزه قرض دارم. آن را برایم بگیرید و برایم از همگی حلالی بخواهید.

و السلام

کوچکترین سرباز امام زمان (عج)

احمدرضا احدی.»

 

احمدرضا متولد سال ۱۳۴۵ در اهواز بود. جنگ تحمیلی که آغاز شد؛ احمدرضا به همراه خانواده‌اش و به عنوان مهاجران جنگی به ملایر رفتند. او در دبیرستان دکتر شریعتی آن شهر به تحصیل ادامه داد و البته در سال ۱۳۶۱، برای اولین‌بار به جبهه رفت و پس از مدتی، در عملیات رمضان مجروحو  به پشت جبهه منتقل شد.

 

تلاش احمدرضا سبب شد تا وی چند سال بعد، دیپلم علوم تجربی خود را دریافت دارد و البته با شرکت در کنکور سراسری سال ۱۳۶۴، به عنوان رتبه نخست، به دانشکده علوم پزشکی دانشگاه شهید بهشتی (ره) راه یابد.

 

او اما ماندن در دفاع مقدس و در کنار رزمندگان اسلام را به پزشک شدن ترجیح داد و از آن پس، دست نوشته هایی عاشقانه و عارفانه نوشت که از وی به یادگار مانده است.

 

 

او در یکی از همین دست نوشته ها، چنین می‌گوید:

«بسم رب الشهدا و الصدیقین

چه کسی می‌داند جنگ چیست؟ چه کسی می‌داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می‌درد؟ چه کسی می‌داند جنگ یعنی سوختن؛ یعنی آتش؛ یعنی گریز به هر جا؛ به هر جا که اینجا نباشد؛ یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می‌کند؟ دخترم چه شد؟ به راستی ما کجای این سوال‌ها و جواب ها قرار گرفته ایم؟

 

کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس‌های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟ آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می‌کند که بی‌شرمان، دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند؟ کدام پسر دانشجویی می‌داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده؛ کشته شده و در آنجا دفن شده است؟»

 

او این پرسشها را برای محاکات نفس و البته تلنگر به دیگران چنین ادامه می‌دهد:

«چه کسی است که معنی این جمله را درک کند: نبرد تن و تانک!؟ اصلا چه کسی می‌داند تانک چیست؟ چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی‌های تانک له می‌شود؟   آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟ گلوله‌ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می‌شود و به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده و گذر می‌کند، حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده است؟ کدام گریبان پاره می‌شود؟ کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می‌ریزد؟ و کدام و کدام … توانستید!؟»

 

احمدرضا در بخش دیگری از این دست نوشته ها؛ ماندن در شهر و فقط درس خواندن را برای خود غیر قابل تصور می خواند و می‌نویسد:

چگونه می‌توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟ چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟ کدام مسئله را حل می‌کنی؟ برای کدام امتحان درس می‌خوانی؟ به چه امید نفس می‌کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می‌کنی؟ از خیال، از کتاب، از لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت درکیفت می‌گذارد؟ کدام اضطراب جانت را می‌خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟ دلت را به چه چیز بسته‌ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟ صفایی ندارد ارسطو شدن. خوشا پر کشیدن، پرستو شدن.»

 

و اما یکی دیگر از دست نوشته‌های عارفانه این شهید والامقام، مربوط به آخرین روزهای زندگی دنیوی اوست که اشاره‌ای هم به فرازهایی از مناجات شعبانیه و فراز «إلهی هَب لی کمال الإنقطاع إلیک…» دارد:

«دیگر نمی خواهم زنده بمانم؛ من محتاج نیست شدنم؛ من محتاج تو ام. خدایا! بگو ببارد باران؛ که کویر شوره زار قلبم سال‌هاست که سترون مانده است. من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم. خدایا! دیگر طاقت ماندن ندارم؛ بگذار این خشک زار وجودم، این مرده قلب من دیگر نباشد! بگذار این دیدگان دیگر نبیند؛ بس است هر چه دیده اند. بگذار این گوش‌های صُمّ دیگر نشنوند؛ بس است هر چه شنیده‌اند. بگذار این دست و پاها دیگر حرکت نکنند؛ بس است هر چه جنبیده‌اند. خدایا! دوست دارم، تنهای تنها بیایم، دور از هر کثرتی؛ دوست دارم، گمنام بیایم، دور از هر هویتی. خدایا! اگر بگویی لیاقت نداری؛ خواهم گفت لیاقت کدام یک از الطاف تو را داشته‌ام؟ خدایا! دوست دارم سوختن را؛ فنا شدن؛ از همه جا جاری شدن، به سوی کمال انقطاع روان شدن.»

 

او در حالی به ملکوت اعلی پیوست که تنها می‌خواست حرف امام بر زمین نماند؛ همین.

 

احمدرضا احدی در حالی که با کسب رتبه یک کنکور علوم تجربی سال ۱۳۶۵، مشهور شده بود و می‌توانست تبدیل به یک پزشک حاذق و زبردست شود؛ اما جاودانگی را در شهادت دید؛ در شهادتی که وی را به عنوان یک طبیب دلها معرفی و او را به خُلد برین راهنمایی کرد.

 

پیکر مطهر احمدرضا پس از شهادت، ۱۵ روز بر زمین ماند؛ تا اینکه به پشت جبهه منتقل شد و در گلزارشهدای شهر ملایر در خاک آرام گرفت. و اینچنین است که دست نوشته‌های عارفانه و وصیت نامه عاشقانه این شهید والامقام در کنار نام و یاد او، تا ابد در دلهای آزادیخواهان جهان شور و شوق می افکند و همگان را به قیام لِلّه فرا می‌خواند.

روحش شاد و یادش گرامی.

 

مهر




منبع:
http://qasemsoleimani.ir/article/15445.html






نوع مطلب : شهدا، توضیح کوتاه، سخنی از شهید، عکس شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 شهریور 1396 07:05 ق.ظ
I was pretty pleased to find this page. I wanted to thank you for your time for this particularly wonderful read!!
I definitely liked every part of it and i also have you book marked to check out new things in your blog.
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:56 ق.ظ
Everything is very open with a very clear description of the issues.
It was really informative. Your website is very useful.

Thanks for sharing!
شنبه 14 مرداد 1396 07:39 ق.ظ
This is really fascinating, You're a very skilled blogger.
I've joined your feed and sit up for seeking more of
your wonderful post. Additionally, I have shared your web
site in my social networks
سه شنبه 10 مرداد 1396 01:25 ق.ظ
Its not my first time to visit this web page, i am browsing this web page dailly and get nice information from here everyday.
دوشنبه 9 مرداد 1396 08:55 ب.ظ
Paragraph writing is also a fun, if you be familiar with afterward you can write otherwise it is complex to write.
دوشنبه 19 تیر 1396 01:46 ب.ظ
آپـــــــــــــــــــمـــــ بسر میوپ جونم
منم عسل
یکشنبه 4 تیر 1396 10:22 ب.ظ
core از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب ابتدا آیا واقعا کار بسیار خوب با من
پس از برخی از زمان. جایی درون پاراگراف
شما موفق به من مؤمن متاسفانه فقط برای بسیار در
حالی که کوتاه. من با این حال مشکل خود را با فراز در منطق
و یک ممکن است را سادگی به کمک
پر کسانی که شکاف. که شما که می
توانید انجام من می قطعا بود در گم.
میوپ بله؟؟؟؟؟
پنجشنبه 25 خرداد 1396 07:23 ب.ظ
قلب از خود نوشتن در حالی که صدایی
دلنشین در آیا واقعا کار کاملا با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر جملات شما در واقع موفق به من مؤمن متاسفانه تنها برای کوتاه
در حالی که. من هنوز کردم مشکل
خود را با فراز در منطق و یک ممکن است را سادگی
به پر همه کسانی معافیت. در صورتی که شما که می توانید انجام من
می قطعا بود تحت تاثیر قرار داد.
میوپ بله؟؟؟
سه شنبه 9 خرداد 1396 02:53 ق.ظ
بسیار مطلب عالی بود!
ممنونم از وبلاگ خوبتون
میوپ خواهش میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

http://xup.ir/images/30487496562059497410.png
مدیر وبلاگ : میوپ
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

قالب وبلاگ | ابزار صلوات شمار